روزگــار سپري شده
القاص : سالم الباوي
انگشتان لاغر و زرد زن دور دسته ها ي صندلي آهني حلقه شدند . روي مچ دستانش فشار آورد . تن استخوانيش روي صندلي به جلو كشيده شد . سرش راتا آنجا كه امكان داشت به جلوكشاند ، اما فكرش مشغول اين بود كه نكنه انگشتانش ناخود آگاه باز شوند و او تعادلش را از دست و صورتش به كاشي هاي كف اتاق اصابت كند . سرش را بلند كرد . به عكس خودش كه به ديوار سفيد آويزان چشم دوخت . نور لوسترآويزان از سقف روي شيشه گرد وغبار گرفته قاب عكس افتاده بود و اين باعث ميشد كه ديدن اشياء درون عكس غير ممكن شود . اما نگاه هاي زياد زن در اين سال هاي زياد هنگام نشستن بر صندلي و چشم دوختن به عكس باعث شده بود كه تمام اشياء درون عكس را از بر باشد . مثلا ً مي دانست كه در طرف چپ نوري كه روي شيشه افتاده دختري قرار دارد . روي سر دختر تاجي از گل و روبان آبي از كتف چپش آويزان است. روي روبان دو كلمه نوشته شده بود : «ملكه زيبايي» . و در سمت راست نور روي شيشه قاب دستهائي مشغول كف زدن همراه با چند فلاش دوربين عكاسي . همينكه حس كرد كه دستانش ديگر ياري ايستادگي در برابرخستگي را ندارند تنش را روي صندلي اش به عقب كشاند . دستهايش ناخود آگاه روي دامن سياه و رو رفته اش افتادند . آهي كشيد. يادش آمد بعد ازآن روز صف مريداني از كارگردان هاي تلويزيوني تا خبرنگاران سمج و دلباختگان بيشمار ازتمام نقاط كشور هر كدام به دلايلي به سراغش آمدند . بعد ازمدتي نيزشايعه خبر خودكشي جواناني كه اميد رسيدن به ملكه زيبائي را ندا شتند صفحه حوادث روزنامه ها را پر كرد . سرش را به علامت حسرت تكان داد . نگاهي به سمت پنجره كرد. درچهار چوب پنجره درب زنگ زده خانه را كه در تاريكي شب فرو رفته ديد . درحياط تاريك خانه درختان خشك شده را ديد . هرچه به مغزش فشار آورد نتوانست به ياد بياورد كه چه زماني به درختها آب داده است . انگار سال هاست كه به آنها آب نداده است – سالها ؟ - يادش آمد كه شخصي به گفته بود كه جواني از يكي همين درختها خود را حلق آويز كرد . بعد از آن هرگز به آن درختان آب نداد. يعني چند باري سعي كرد كه به آنها آب بدهد ولي تصاوير حلق آويز شدن جوان كه باد او را به بازي گرفته بود جلوي چشمانش سبز مي شد . هر زمان تصاوير حلق آويزشدن جوان جلوي ديدگانش ظاهر مي شد قطرات اشك نيزدر چشمانش جمع مي شد . دست خود را به سمت چشمانش برد تا قطرات را پاك كند . انگشتان لرزانش قطره اشكي را در گودي چشم نيافتند . دوباره سعي كرد تا قطره اشكي را بيابد اما بي فايده بود . چون انجا هيچ چيزي جز قي چشم نبود . اين اتفاق براي اولين بار بود كه مي افتاد . آيا اين علامت فراموش كردن آن صحنه رعب آور است . دستانش را روي صورتش كشيد تا بفهمد كه آيا در خواب است ؟ چروك صورتش نمي گذاشت انگشتان راحت روي صورت بلغزند . وقتي چروك توي صورت پيدا شد ديگر كسي سراغت را نخواهد گرفت . دستان لاغرش هر كدام در جهتي افتاد . به اطرافش نگاهي انداخت تا ببيند كه چه كسي اين را به او گفت . هيچ جنبنده ايي نديد. دوباره به عكس نگاهي انداخت . روبرويش ديوارعور سفيدي بود كه هيچ عكسي روي آن ديده نمي شد . از لوسترهم خبري نبود . زن سرش را چرخاند. زن توانست از درب باز اتاق چراغ 100 واتي كه در آن دوردستها قرار گرفته ببيند. سرش را بلند كرد تا ببيند كجاست و چرا همه چيز تغيير كرده است . كنارش تخته خواب هاي زيادي قرار داشت روي تخته ها آدم هاي زيادي خوابيده بودند . زن سرش را چرخاند تا از پنجره به بيرون نگاهي بيندازد و از رهگذري كمك بخواهد . تنها چيزقابل رويت ديوار سفيد است. سرش غيرارادي افتاد . تعجب كرد وقتي فهميد كه آنچه روي آن نشسته تخته خواب است و نه صندلي . حس كرد كه چيزي توي چشمش فرو رفته است . انگشت اشاره اش را به طرف چشمش برد . چشمش پر از اشك شده بود . سفيد پوششي را بالاي سرش ديد . زن بود . بدون انكه زن سفيد پوش چيزي بگويد . دهان زن را باز كرد و قرصي را درون آن انداخت .
- من كجام؟
زن سفيد پوش چرخيد و به زن خيره نگاهي انداخت :
- شما حرف زديد؟
- من كجام ؟
زن سفيد پوش دستش را به سمت موهاي زن برد و انها را مرتب كرد :
- خانه خودت
زن باز سرش را بلند كرد همه چيز تغيير كرده بود :
- نه اين خانه من نيست
زن سفيد پوش سرش را نزديكتر كرد :
- بعد از خودكشي آن جوان تو از خود بي خود شدي و بعدها تو را به اينجا آوردند آن طور كه توي پرونده ات نوشته اند يعني تقريبا ً سي سال پيش...» زن سفيد پوش ساكت شد . خواست برود ولي يكمرتبهروي پاشنه كفشش چرخيد و رو به زن كرد :
- عكسهايت را ديدم واقعا ً زيبا بودي ؟ من آن عكسي را كه به تو جائزه مي دادند و مردم برايت كف مي زدند نزد خودم نگه دارم
- من مي خوام برم خونه... من حالم خوبه
زن سفيد دست به سينه شد وبه زن خيره شد :
- اين خونه توئه... بعد از انقلاب خانه ات رابخاطر اينكه صحابي نداشت مصادره و ازآن به عنوان خانه سالمندان مورد استفاده قرار گرفت. تو را هم به عنوان تنها مالك به اين جا آوردند.
زن ازحرفهاي زن سفيد پوش چيزي را نفهميد ولي آنچه دستگيرش شد اين بود كه سي سال از آن سالها گذشته و حال پيرزني تك وتنها است . كه ديگر كسي سراغ او را نخواهد گرفت و كسي بخاطر او دست به خودكشي نخواهد زد .